تعمق

نگاه بی قرار من 

اگه دست از چشات برداشت

اگه این قصه شیرین

واست پایان تلخی داشت

اگه هر وقت که دلتنگی

صدام و دیگه نشنیدی

اگه فردا زیر بارون

منو با دیگری دیدی

من از تو معذرت میخوام

اگر از من بدی دیدی

 من از تو معذرت میخوام

اگه از دوریم رنجیدی

من از تو معذرت میخوام

که باز چشمات و تر کردم

من از تو معذرت میخوام

که دیگه بر نمیگردم

 

نگو دلگیری از دستم

که قدر  ت رو  ندونستم

دلم خوشبختیت و میخواست

تو باور کن نتونستم

اگه دستای سرگردون

منو از قلب تو چیده

من از تو معذرت میخوام

گل زیبای ارکیده

من از تو معذرت میخوام

اگه از من بدی دیدی

من از تو معذرت میخوام

اکه از دوریم رنجیدی

من از تو معذرت میخوام

که باز چشمات و تر کردم

من از تو معذرت میخوام

که دیگه بر نمی گردم

 

من از تو معذرت میخوام

که دلگیری و پزمرده

من از تو معذرت میخوام

که احساست ترک خورده 

من از تو معذرت میخوام

که دیگه بر نمی گردم ... که دیگه بر نمی گردم...که دیگه بر نمی گردم 

 

/p

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 

خشکاند ه ام اسم تو را عمریست لای دفترم

 اما همیشه تازه ای در سر سرای باورم

اسم تو را بو میکشم از لای دفتر باز هم

مانند هر شب با غم رویای تو همبسترم

دیگر نگو کانون غم های جهانت نیستم!

شمسی ترین منظومه می چرخد ببین دور سرم!!!!!!!

تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟تمام طول شب باید ستاره بشمرم؟

تا خواب را مهمان کنم در سرخی چشم ترم

با اتفاق تازه ای افتاده ای در من مگر

زیبا و زیبا تر شود تصویر شعر دیگرم

بانوی آب و آیینه تنها دلیل شعر من!

حالم گرفته با خودم در فکر سیم آخرم

در عشق باید از خودت تا بی نهایت بگذری

از خود گذشتم خوب من

از تو چگونه بگذرم

؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

پس از توفان

 

پس از تندر

 

پس از باران

 

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش می افتاد

 

نه بید ز باد

 

نه برگ از برگ می جنبید

 

شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند

 

دوباره راه را بر ماه می بستند

 

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز میکردم

 

تو را می خواستم ای خوب، ای خوبی

 

به دیدار تو من می آمدم با شوق با شادی


تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

 

تو با من مهربانتر از منی با من

 

تو با من مهربانی می کنی چون مهر

 

مهری مهربان با من


پس از توفان

 

پس از تندر

 

پس از باران

 

گل آرامش آوازی

 

به رنگ چشمهای روشنت دارد

 

نسیمی کز فراز باغ می آید

 

چه خوش بوی تنت دارد

 

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

 

تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

 

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 

 دنیا را بد ساخته اند 

   کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد

      کسی که تو را دوست دارد٬ تو دوستش نداری

         اما  کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬

              بنا به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند    

                      و این رنج است                           

                                               زندگی یعنی این .

 نه...

من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

 

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...

 

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

 

در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می بینم و

می دانم که نیست، و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست ! 

 

 

 

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر

 ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم. خدایا جهنمت

 فرداست پس چرا امروز می سوزم

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 پنداشت او  - قلم

در دستهای مرتعشش

باری عصای حضرت موساست .


می گفت:

 اگر رها کنمش اژدها شود

 ماران و مورهای

 این ساحران رانده وامانده را - فرو بلعد

می گفت:

 وز هیبت قلم 

 فرعون اگر به تخت نلرزد

 دیگر جهان ما به چه ارزد ؟

***

بر کرسی قضا و قدر

قاضی

بنشسته با شکوه خدایان تند خو

تمثیل روزگار قیامت

انگشت اتهام گرفته به سوی او:

 برخیز!

- از اتهام خود اینک دفاع کن

 این آخرین دفاع

 پیش از دفاع زندگیت را وداع کن !



می گفت :

 امان دهید

 تا آخرین سپیده

 تا آخرین طلوع زندگیم را

 نظاره گر شوم

***

پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثری

از طناب بود

و چشمهای بسته او غرق آب بود .

***

در پای چوب دار

هنگام احتضار

از صد گره، گرهی نیز وا نشد

موسی نبود او

در دستهای او قلمش اژدها نشد

*****

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

                                                                                       


 

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

 

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

 

عیب کار اینجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه باید باشم ''  اشتباه می کنم ،    خیال میکنم  آنچه  باید  باشم  هستم،   در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم .   

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

 

فریادی و دیگر هیچ

 

چرا که امید آنچنان توانا نیست

 

که پا سر یاس بتواند نهاد.

 

بر بستر سبزه ها خفته ایم

 

با یقین سنگ

 

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

 

و با امیدی بی شکست

 

از بستر سبزه ها

 

با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

 

اما یاس آنچنان توناست

 

که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !

 

فریادی

 

و دیگر

 

هیچ !............هیچ!............هیچ!

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط آلوستانی نظرات ()

Design By : Pars Skin